تبليغاتX
فریاد زیر آب



فریاد زیر آب

 بازتاب عشق

 

چون که در چشم تو دیدم بازتاب عشق را

 در دلم احساس کردم انقلاب عشق را

 

آنچنان سوزاند قلبم را نگاه سرکشت

 دیدم آن لحظه به چشمانم کباب عشق را

 

 در وجودم لرزه ها افتاد از دیدار تو

 حس نمودم من فشار آسیاب عشق را

 

 عالمی دارد زعشقت تا سحر پرپر زدن

 ای خدا از من نگیر این التهاب عشق را

 

 دیده ام در خنده هایت غنچه های عشق را

 درخم موی سیاهت پیچ وتاب عشق را

 

 می شوم استاد دانشگاه عشق وعاشقی

 گر بخوانم زیر دستت من کتاب عشق را

 

 کرده ام پیدا حیات جاودانی نازنین

 از لبت چون نوش کردم من شراب عشق را

 

  

یار وهمراه منی در لحظه های زندگی

 با تو دارم یاد میگیرم حساب عشق را

 

 

                رضا  الف      

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:2 توسط رضا| |

 شبانه

تو روح دلنواز باغ عشقي

تو شعر آبي اين آسماني

طلوع دلنشين آفتابي

تو رنگ آخر رنگين كماني

        *****

تو ميداني چرا آلاله سرخ است

تو مي داني دل دريا چه رنگ است

تو از بس گل به باغ ديده داري

كه مي داني گل يخ هم قشنگ است

              *****

تو موج مهربان بركه هايي

تو طوفاني ترين درياي عشقي

تو مي باري چو شبنم روي خاطر

سبك پرواز چون روياي عشقي

          *****

تو ميسوزد دلت بر حال پونه

تو ميداني چرا گل دلفريب است

تو از بس گشته اي دنياي دل را

كه ميداني چرا دنيا عجيب است

            *****

تو مي خواهي بسازي قصري از دل

تو كه قصري بزرگ از نور داري

تو كه اين آدما رو مي شناسي

چرا قلبي چنين رنجور داري

          *****

تو مي گويي كه تنهايي چه سخته

تو مي گويي غريبي خيلي دوري

تو و اين حرفها؟باور ندارم

تو كه در بين ما سنگ صبوري

             *****

تو ميداني چرا دريا بزرگ است

وميداني چرا شبنم تميز است

شده مهمان قلبت عشق از بس

كه ميداني چرا مهمان عزيز است

              *****

تو مي نالي اگر قلبي بنالد

تو مي سوزي اگر چشمي شود تر

اگر بال تو زخمش خوب گردد

تو هم مثل بقيه مي زني پر

           رضا 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:54 توسط رضا| |

شبانه 

           

در امتداد شب ایستاده ام

 تا شاهد مرگ فاصله های تاریک باشم

 در ابتدای جاده تاریکی ایستاده ام تا در انتهای آن

 طلوع تو را به تماشا بنشینم

 تا انعکاس خیره کننده چشمانت را در آفتاب ببینم

 ایستاده ام تا عطر عشق را در تبسم شیرین و راز آلودت بنوشم

 تا آهنگ ترانه هایم را با طنین شعر نگاهت تنظیم کنم

 ایستاده ام که گرمی حضورت را به پیچک های یخ زده دلم بشارت دهم

 ایستاده ام

 تا بر روی آوار سکوت سنگین نبودنت به ضرب آهنگ قدمهایت

 برقصم

 تا دلم را در آغوش دریای طوفانی نگاهت غرق کنم

 ایستاده ام تا حقارت آفتاب را در برابر چشمهایت جشن بگیرم

 تا دل عاشقم را

                         تنها دارایی ام را

 در پیشگاه حضورت

                 

            قربانی کنم

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:19 توسط رضا| |

  عبادت

 

باری که خداوند بر دوش ما میگذارد آنقدر نیست

که کمر ما را خم نماید

بلکه به اندازه ای است که ما را برای

دعا کردن به زانو در بیاورد

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:19 توسط رضا| |

یک جام پرازشراب دستت باشد          

تا حال من خراب دستت باشد

این چند هزارمین شب بیخوابیست       

ای عشق فقط حساب دستت باشد

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:10 توسط رضا| |

کاش میتوانستم بگویم

آنچه را که

دلم میخواست بگویم

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 20:45 توسط رضا| |

        خداوندا

آرامشی عطا فرما

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم

آنچه را که میتوانم

و

دانشی که تفاوت این دو را بدانم

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 19:20 توسط رضا| |

عاشقی

 

به راه عشق ورزیدن تبه کردم جوانی را

به ناز دلبران دادم تمام زندگانی را

 

نمودم عاشقی را طی به آه وگریه وحسرت

به دنیای محبت من ندیدم شادمانی را

 

کف از دنیا فرو شستم گرفتم دامن ساقی

ندیدم جرعه ای اما شراب لامکانی را

 

جهان را زیرو رو کردم به هر شهری سفر کردم

نشد پیدا کسی گویم غم بی همزبانی را

 

برای اینکه شعرم را کنم زیبا به گفتاری

نویسم بیتی از شعر قشنگ "اصفهانی"را

 

"تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم

به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را"

 

تو هم ای اصغری چون من مشو عاشق مشو عاشق

وگر نه می چشی چون من غم بی آشیانی را

 

                 رضا  اصغری

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 20:5 توسط رضا| |

خستگی

خسته ودرمانده ازتکرارشبهایم خدا

خسته ای پربسته در زندان غمهایم خدا

 

درقفس هستم ندارم همزبان وهمدلی

در میان جمع یاران نیز تنهایم خدا

 

در سکوت خلوتم اشک است یار و همدمم

غرقه ای وا مانده در دریای غمهایم خدا

 

سینه ام را آه آتش میزند در هر نفس

 داغتر از ریگهای دشت وصحرایم خدا

 

هر چه زیبا روی دیدم دل نهادم در کفش

بی وفا گشتند آن یاران زیبایم خدا

 

مانده ام اینک من و بغضی قدیمی در گلو

خاطراتی مبهم واین قلب تنهایم خدا

 

کاش می گفتی که هستم من چرا آشفته ام

کاش می گفتی چرا آوردی اینجایم خـــدا

 

                  رضا اصغری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 19:16 توسط رضا| |

دوستت دارم زجانم بیشتر لیلای من

 قیمتت بالاتر است از سیم وزر لیلای من

 

 من تو را در معبد قلبم پرستش می کنم

 ذکر می گویم به یادت تا سحر لیلای من

 

 می کشم از خاک پایت سرمه بر چشمان خود

 تا که چشمانم شود پر نور تر لیلای من

 

 هستیم را من فدای چشم مستت می کنم

 تا که چشمانم شود پر نورتر لیلای من

 

 آنچنان از شور عشقت نازنین در آتشم

 سوخته در سینه از عشقت جگر لیلای من

 

 گر چه می سوزم چو یک پروانه از عشقت ولی

 در هوایت می زنم من باز پر .لیلای من

 

 با نگاهی می کشی وزنده می گردانیم

 دلخوشم اما به این سود وضرر لیلای من

 

 چشمه آب حیاتم در لبان لعل توست

 بوسه می خواهم من از لبهای تر لیلای من

 

اصغری مجنون و تو لیلای قلب اصغری

 دوستت دارد زجانش بیشتر لیلای من

 

                            رضا اصغری

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 20:39 توسط رضا| |

انقلاب عشق

 

بی تو وحشت دارم از پیچ وشتاب زندگی

 بی تو عطشانم عزیزم در سراب زندگی

 

 آنچنان عشقت وجودم را نموده زیرو رو

 اسم آن را می گذارم انقلاب زندگی

 

 با نگاهی می کنی مست و ز خود بی خود مرا

 چشم شهلای تو می باشد شراب زندگی

 

 سالها بودم پی سرچشمه آب حیات

 در لبت آخر رسیدم من به آب زندگی

 

 پیش تو من ذره ای پست وحقیرم نازنین

 ای که هستی باشکوه و آفتاب زندگی

 

 گر نباشد سایه ات یک لحظه بر روی سرم

 جان من در می رود در این عذاب زندگی

 

 با تمام سخت جانی وتحمل های خود

 بی تو من له می شوم در آسیاب زندگی

 

             رضا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 21:7 توسط رضا| |

 عاشقی

 

به راه عشق ورزیدن تبه کردم جوانی را

به ناز دلبران دادم تمام زندگانی را

 

نمودم عاشقی را طی به آه وگریه وحسرت

به دنیای محبت من ندیدم شادمانی را

 

کف از دنیا فرو شستم گرفتم دامن ساقی

ندیدم جرعه ای اما شراب لامکانی را

 

جهان را زیرو رو کردم به هر شهری سفر کردم

نشد پیدا کسی گویم غم بی همزبانی را

 

برای اینکه شعرم را کنم زیبا به گفتاری

نویسم بیتی از شعر قشنگ "اصفهانی"را

 

"تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم

به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را"

 

تو هم ای اصغری چون من مشو عاشق مشو عاشق

وگر نه می چشی چون من غم بی آشیانی را

 

                 رضا  الف

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 20:44 توسط رضا| |

 بی قراری

دلم امشب دوباره بی قرار است          گرفتار سکوتی مرگبار است

ندارد یکدم آرامش به سینه               چو مرغی در قفس فکر فرار است

فشارد بغض تنهایی گلویش              وجودش از همین رو در فشار است

نمی داند که دردش چیست یارب        ویا از بهر چه اندوهبار است

ندارد با کسی پیمان وعهدی             ولی با این همه چشم انتظار است

نه میل رفتنش باشد نه ماندن             اسیر لحظه های انتظار است

                           رضا  اصغری

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 23:52 توسط رضا| |

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است وتو از بلندی ایوان به باغ مینگری

درخت ها وچمن ها وشمعدانی ها به ان ترنم شیرین  به ان تبسم مهر به ان نگاه پر از مهتاب می نگرند

تمام گنجشک ها در نبود تو مرا به باد ملانت گرفتند

تو را به نام صدا می زنند!

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج فکار باغچه ¸زیر درختها¸حوض

درون اینه پاک اب می نگرند

تو نیستی که ببینی که چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر به هر لحظه می کندتصویر

به چشم هم زدنی میان ان همه صورت  تو را شناختم

به خواب می ماند ¸تنها به خواب می ماند

چراغ ¸ اینه¸ دیوار¸بی تو غمگینند

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 19:45 توسط رضا| |

خستگی

خسته ودرمانده ازتکرارشبهایم خدا

خسته ای پربسته در زندان غمهایم خدا

 

درقفس هستم ندارم همزبان وهمدلی

در میان جمع یاران نیز تنهایم خدا

 

در سکوت خلوتم اشک است یار و همدمم

غرقه ای وا مانده در دریای غمهایم خدا

 

سینه ام را آه آتش میزند در هر نفس

 داغتر از ریگهای دشت وصحرایم خدا

 

هر چه زیبا روی دیدم دل نهادم در کفش

بی وفا گشتند آن یاران زیبایم خدا

 

مانده ام اینک من و بغضی قدیمی در گلو

خاطراتی مبهم واین قلب تنهایم خدا

 

کاش می گفتی که هستم من چرا آشفته ام

کاش می گفتی چرا آوردی اینجایم خـــدا

 

                  رضا اصغری

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 0:16 توسط رضا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت